دوران کودکی پر است از رویاها و آرزوهای بزرگ و به ظاهر دست یافتنی

دورانی که هنوز به درستی معنای ترس، درد و اندوه را نیافته بودیم و با کوچکترین گریه میکردیم و منتظر میماندیم تا کسی ما را دلداری داده و آرام کند

دورانی که بزرگترین غم ها را تبدیل به بازی میکردیم و بدون آنکه متوجه شرایط باشیم از ته دل می خندیدیم

گویی زره ای قدرتمند بر تن داشتیم که از ما در برابر اتفاقات اطرافمان محافظت میکرد، زره ای که از پشت آن جهان را به شکل دیگری می دیدیم

حال سوالی که باید از خود بپرسیم آن است که آیا زره خود را از تن درآورده ایم؟ یا هنوز همان زره ای که در کودکی بر تن داشتیم  را پوشیده ایم؟ آیا روزی به این نتیجه رسیده ایم که این زره دیگر برای ما کوچک شده است؟ یا هنوز قادر به دل کندن از این لباس دوران کودکی خویش نیستیم؟

همان لباسی که در دوران کودکی به خوبی از ما محافظت میکرد، در بزرگسالی دیگر اندازه ما نیست،دیگر نمیتواند از ما محافظت کند. این لباس به مرور پوسیده و تنگ شده و هرچه دیرتر تصمیم به درآوردنش بگیریم آسیب های بدتری بر خود ما وارد میکند

داشتن رویا و آرزوهای نامحدود و تصور بر اینکه دنیا بر ساز ما میرقصد در دوران کودکی برای ما لازم و البته ضروری بود، چرا که ذهن کودک هنوز توانایی درک این دنیای پیچیده و سخت را نداشت. دنیای بچگی دنیای قبول مسئولیت ها و ایستاده گریستن نیست. دنیای بچگی دنیایی فانتزی و پر از هیجان است ،و این زره به فانتزی ماندن این دنیا کمک میکند. ولیکن هرچه دیرتر تصمیم به درآوردن این زره بگیریم، این زره بر ما تنگ تر شده و تبدیل به ابزاری جهت آسیب رسانی به خودمان می شود.

بیاییم نگاهی به دوران کودکی خود بیندازیم . دورانی که رویدادها را با چشم خود میدیدیم ولی حقیقت پشت آن را نمیتوانستیم درک کنیم . ببینیم که زره دوران کودکیمان از چه جهاتی توانست از ما محافظت کند و این “من” حال چگونه میتواند بدون آن زره با حقایق دنیا رو به رو شود؟

و شاید لازم باشد سوال بعدی را مقداری سختگیرانه تر از خود بپرسیم:

در چه زمان ها، مکان ها و یا کنار چه اشخاصی، هنوز سراغ کمد لباس خود میرویم و مجدد زره بچگی خود را بر تن میکنیم.

آیا به راستی زره خود را دور انداخته ایم؟ یا هنوز گوشه ای از کمد لباس خود را به آن اختصاص داده ایم!

دسته بندی شده در: